تبلیغات
IASBS IT - پدر ثبوتی یا پروفسور ثبوتی ؟
" Information is not knowledge " Albert Einstein

پدر ثبوتی یا پروفسور ثبوتی ؟

نویسنده : مسعود امجدی
ارسال شده در: پروفسور یوسف ثبوتی ،
نوشته های یکی از بچه ها به پدر :
همه می‌گفتند پدر، کسی نمی‌گفت استاد، نمی‌گفت پروفسور. چگونه است که ابعاد شخصیتی یک فرد ‌آنچنان از مقام علمی‌اش پیشی می‌گیرد که همه در غم رفتن استاد اخلاقشان بغض می‌کنند تا ریاست دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه که اگر این مقام شأنی دارد هم از اوست. این موضوع در واکنش‌هایی که شاگردان قدیم و جدید پروفسور به اتفاق اخیر نشان داده‌اند به وضوح عیان شده است . . . به ادامه ی مطلب بروید

بابا ثبوتی
لطفاً اجازه بدهید که شما را به نامی خطاب کنم که همواره در جمع دوستانم می نامیدم. پس، " بابا ثبوتی عزیزم" سلام. نمیدونم چرا این بغض در گلو، با گریه هایم‌ نمی رود. مهر81 بود و من در آغاز سال دوم کارشناسی ارشد، داشتم روز به روز قدرت ماهیچه هایم را از دست می دادم. قرار بود این روند ادامه داشته باشد و چرخهای یک صندلی جای کفشهایم را بگیرند. گمان داشتم در آن طرف آبها پژوهشگران را بسیار بسیار ارج می نهند و من با چرخها، زندگی راحت تری در آن طرف خواهم داشت. پا به سوی اتاق شما گذاشتم که همیشه به روی ما باز بود. صادقانه گفتم که برای چه می خواهم بروم و کمک خواستم برای رفتن. شما گوش کردید و چقدر قشنگ برایم بابایی کردید.
آبان 82 رفتم. مهر 84 بود و من دانشجوی دکتری. حالا دیگر نه تنها در آن طرف آبها ارج ندیده بودم، روحم هم شکسته بود. می خواستم برگردم. و چقدر سخت بود برگشتن از راهی که رفته بودم. حالا دیگر بابایم هم درگذشته بود و چقدر نیاز داشتم به صدای گرمش که شهامتم دهد برای برگشتن به خانه. ساعت 7 صبح به وقت آمستردام، به دفتر شما زنگ زدم و خانم زرین با خوشرویی پاسخ دادند و بعد از چند لحظه این صدای دکتر ثبوتی عزیزم بود که گفتند:"برگرد دخترم. من هم هر کاری بتوانم برایت انجام می دهم." و چقدر قشنگ برایم بابایی کردید. آبان 84 برگشتم. آذر88 بود. روز شماری زندگی مادرم را انجام می دادم. این بار خانم زرین تماس گرفتند و من را به اتاق شما را صدا کردند. باز هم در این سخت ترین روزهای زندگیم برایم بابایی کردید. من این 9 ماه گذشته را با همان یک ساعت صحبت شما گذرانده‌ام. و حالا بابای عزیزم، به حرمت حق استادیتان که هر چه در رشته ی فیزیک یاد گرفته ام از سنگ بنایی است که شما نهاده اید، و به حرمت حق "بابایی‌تان" که پویایی زندگیم از آن است، بغضم را قورت می دهم و کامپیوتر را برای ادامه دادن به کار روشن می کنم.


نظرات: نظرات
با کلیک روی قلب یک امتیاز به این مطب بده